رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

خیالم راحت شد....

سلام رادینم...... مامانی 10/05/90 آز دیابت و سونوگرافی داشتم اما چون یک دفعه رفتیم مشهد، عقب افتاد. بالاخره 15/05/90 رفتم آزمایش دادم و قرار شد 18 جواب بگیرم...... بعد از ظهر هم رفتم پیش دکتر نظری و بالاخره بعد از 2 ساعت و 15 دقیقه نوبت من شد..... الهی مامان قربونت برم که همون اول که شروع کرد به سونو یه خمیازه حسابی کشیدی انگار از خواب بیدارت کردیم عزیز مامان....... کلی هم دنبال دستت گشتیم.وااااااااااااااااااااااااااااااااای حسابی مشتت رو گره کرده بودی........ خلاصه همه چیز چک شد و خدا رو هزاران مرتبه شکر همه چیز نرمال بود. سی دی سونو رو هم گرفتم ایشالا یه روزی می بینیش... امروز (19/05/90) هم رفتم جواب آز رو گرفتم...
19 مرداد 1390

اولین هدیه های خاله مریم و غزاله جون

سلام مامانی...... دیروز ٠٣/٠٥/٩٠ رفتم خونه خاله مریم. یه توپ خوشگل برات خریده بود. اینم 2 تا تابلوی ناز نازی برای رادین جونمون که غزاله جون براش درست کرده.(نقاشی شده)   مبارکت باشه گل پسرمممممممم. ...
13 مرداد 1390

سوغاتی مامانی جون( صفیه)

سلام رادینم. این هواپیما رو مامانی جون(صفیه) از سوریه برات آورده. البته سال 1387. وقتی سوغاتی ها رو تقسیم کرد گفت اینم برای نیست در جهانهههههههههه. الهی قربونت برم الان شدی هست در جهان. خوش اومدی به این جهان پسر نازم. ...
13 مرداد 1390

سوغاتی خاله نازی از کربلا و اولین هدیه خاله جون

مامانی جونم اینم سوغاتی خاله نازی جون از کربلاست. اونم سال 1388. بازم اون موقع نیست در جهان بودی............ الهی مامان قربون وجودت برممممممممم عزیزممممممممم.   اینم اولین هدیه خاله نازی جون.شتر آواز خون.   ...
13 مرداد 1390

پایان شش ماهگی

سلام مامانی جونم...... امروز ١٠/٠٥/٩٠ شش ماهگی تموم شد و وارد ماه هفتم شدیم.امروز ٢٥ هفته و ٥ روزمونه...... الهی قربونت برم که داری بزرگ میشی که زودی بیای پیش من و بابا جون...... ایشالا سلامت باشی گل مامانی فردا ظهر هم قراره چهارتایی (بابا حمیدرضا، من، فاطمه جون دختر عمو محمد و......... رادین جونم)بریم مشهد.   تا پنجشنبه به امید خدا برمیگردیم ...
10 مرداد 1390

خرید خونه....

سلام مامانییییییییی...... دیروز(03/05/90) بالاخره قسمتمون شد و خونه خریدیم.......... بعد از 2 ماه گشتن.......بالاخره ساعت 10 شب قرارداد نوشته شد. دیروز وقتی بابا حمیدرضا جون میخواست بره دفتر املاک منو هم با خودش برد که به واسطه من پسرش هم توی معامله خونه شرکت داشته باشه...... آخه به خاطر رادین جونمون بود که بابا حمیدرضا تصمیم گرفت خونه رو عوض کنه.......... یادت باشه وقتی بزرگ شدی برای بابا جون جبران کنی پسر نازم.بابایی خیلی به فکرته و برات زحمت میکشه...... امروز یه کم خیالش راحت شد و بهتر میتونه به کاراش برسه..... امیدوارم خوش قدم باشی، مخصوصا برای بابا جون........... ...
4 مرداد 1390
1